تبليغاتX
urmoo -
منیم یوردوم اورمو

مسافر شهر خدا

به نام او که بودنش سرمایه ازلی است به یاد آنان که بودنشان رفتنشان خبر از آن سرمایه موعود ازلی دارد. سلام به خبر موعود، به نباء مبارک، نبی مقدس تواضع و ارادت به مترجمان وحی مکتوب که با سکوت در خلوت غربت، گه با خون در عرصه نبرد، نقش جان آفریدند و از پرده عصمت در سراسری این جهان حجاب عفاف ساختند.

احترام و اکرام به پیر سفر کرده شهر انقلاب، به رهبریت و زعامت، به آنانکه در خلوت و جلوت سر از سجده خدمت بر نمی گیرد امروز من فن کلام را فراموش کرده ام، گمشده ام را چون مادری می جویم، گیسوی قلمم سخت آشفته است.

غم تاریخ، دیدگانم را دوباره تاریک ساخته. سراغ او را از هرکس گرفته ایم و حال، در این جایگاه شما را به شهادت می گیرم و رو به دجله و دارلک ایستاده می گویم:

امینی ای امین انقلاب، ای چنار بلند باغ عرفان، ای ناشناخته، ای مظلوم،منم همان برادر دل شکسته ات که صدای پای تو را صدای آخرین آه تو را، از مسافتهای دور شنیدم، شریان شریعتم، خونت را به قلبم پاشید، گرمای وجود ت مرا به کوره غیرت تبدیل کرده، مرا می شناسی؟ من، برادر مهدیم، منتظره بلمم، عقده ناگشوده با کریم.

از آن وقتی که ستاره ها، ماه مرا صدا زدند، از آن وقتی که آب ناز برادرم را کشید من تازه رحل قرائت سیره نبوت تو را در فرش نگاهت می نهادم، تا برای «هدایت» هم خانواده ای به زیبایی «مهدی» بنویسیم:

ای اشک مجسم، ای اشک جاری، ای شمع اشک جاری، ای شمع اشک آویز، تو را به آرزویت قسم، تو را به خلوتت قسم، اگر می دانی بگو! چرا مهدی من به فریادهای آن سوی دجله پاسخ نگفت؟ برایم بگو! مهدی من چرا آتش را به آب ترجیح داد؟ آخر زبان او لحن تو را داشت، آخر او مثل تو هندسه عشق را در کتاب حساب آخرت، آموخته بود.

حمید، حمید! بگوشم مهدی، کربلا! در ستاد ملکوت چه غوغاست، صدای بچه ها خبر از عروسی می دهد، برایمان نقل بفرستین...

چه بگویم در عرشم یا در فرش، در رویایم یا درغم، تنهایم یا در بالین یارانم، در آبم در کویر، برهوت خیال، اما می دانم دو بازویم بریده است، قصه عباس حسین تازه به فراز زخم رسیده است، مهدیم را بابلم در آب ربودند، امینی بی یاور را در میان سوسن و سنبل سربریدند، چشمه های چشمم تازه جوش آمده اند.

بچه گرسنه فراق، تازه شیره جان نیمه جانم را می مکد، تازه آغاز شده، ای کاش در خط مقدم مفقود می شدم، تابوت تنهایی، تازه دوشم را تاول زده، پاهایم ...آهای جماعت! اجاق این خانه خاموش نیست...

آهای گرگان بیشه غفلت، خموش! آتش این مشعل همچنان بر افروخته است، آباد است این سرزمین! آزاد است این ذوالجناح، بگذارید در کوی و برزن بگردد. او متعلق به صاحب دین است، او هر کجا رسید دجال از آنجا فرار خواهد کرد.

به چشمان او بنگرید بوسه مهدی، حمید، عارفیان، مرتضی بروجردی، کاوه و امینی را خواهید دید.

محرم، شعبان، رمضان، فجر، بیت المقدس، کربلاها، من آشفته ام .

مرا موج یار گرفته است، برادران من به قصد دیدار حسین زهرا، مرتضای احمد، در شما فرود آمدند در جلگه های دعایتان، آنها را دیدم در شیارهای گریه تان صدا گره می زدند.

شما امینی را که از مقصد دارلک، مهدی را که از مقصد دجله راهی شده بودند ندیدید؟!

از نشانه هایشان بگویم؟ چشم! بگذارید حافظه جانم را متراکم کنم، آنها به ممارست هندسه عشق، مهارت داشتند، آنها روادید هجرت در دست داشتند، آنها مدال اشک، شمع و پاکیزگی را به سینه می زدند آنها مهر غیرت در پیشانی داشتند، لهجه آنها، لحن قرآن داشت. تبدیلاً به زبان «سکوت» سخن می گفتند، اما خطشان خط عصمت و طهارت بود. وقتی به سراغ حسین زهرا(ع) می رفتند، در شناسنلمه پاکی و معصومیت تازه یک یا دو ساله بودند، باز نشناختند؟!

ای ایام خدا، شما را به قداستتان قسم، حداقل شما مرا یاری دهید، حداقل بگویید اینان بعد از شما کجا رفتند، آیا می شود باز راه رفت، آیا باز نشانی دیگر لازم است؟

از زبان افتادم، از گلو تا نای دل سوختم، خدا چقدر سخت است گم شدن، آنان گم شدند در شهر جان و من ...

آنان بی صدا رفتند و من در ترافیک لقلقه زبان خفه شدم اما... ساکت! آفتاب می دمد، تازه دارند دامنه ها را سبزه ها را می شویند، شیشه ها، شبنم می چینند، چه خلوت شد دشت پهناور، حجابها پژمردند، آنها آرام، متین با یک شاخه تبسم بله! بله بدرود

بدرود باکری

بدرود امینی

www.urmoo.blogfa.com

+ نوشته شده در  86/05/01ساعت   توسط شیعه اوغلو  | 
 
خبرنامه





Powered by WebGozar